google.com, pub-6867310892380113, DIRECT, f08c47fec0942fa0 ** ** **
|
چرا صلح هر بار در لحظه آخر فرومیپاشد؟
در نگاه نخست، تحلیل شکست مذاکرات معمولاً به اختلاف منافع، شکافهای ایدئولوژیک یا پیچیدگی موضوعات فنی نسبت داده میشود. بدون تردید، این عوامل مهماند؛ اما لایهای عمیقتر وجود دارد.
زمانی که گفتگوها در شرایطی برگزار میشوند که تنش نظامی، تهدید یا حتی درگیری فعال ادامه دارد، «عقلانیت تصمیمگیری» بهطور جدی تضعیف میشود. در چنین فضایی، مذاکره نه بهعنوان ابزاری برای حل مسئله، بلکه بهعنوان امتداد تقابل در شکلی نرمتر عمل میکند. از منظر فلسفهٔ سیاسی، مذاکره زمانی معنا پیدا میکند که طرفین، امکان خطای خود را بپذیرند و به نوعی «حقیقت مشترک» یا حداقل «راهحل مشترک» باور داشته باشند. اما در شرایط جنگی، هر طرف خود را در موقعیت «حق مطلق» میبیند. این ذهنیت، امکان انعطاف را از بین میبرد و هرگونه عقبنشینی را بهمثابهٔ شکست یا حتی خیانت تعبیر میکند. در نتیجه، گفتگوها بهجای نزدیک کردن مواضع، صرفاً به تثبیت شکافها میانجامد. از سوی دیگر، علم سیاست و تجربهٔ تاریخی نیز این گزاره را تأیید میکنند. یکی از مهمترین پیششرطهای موفقیت هر مذاکره، «حداقلی از اعتماد» است. این اعتماد لزوماً به معنای خوشبینی کامل نیست، بلکه به معنای اطمینان نسبی به پایبندی طرف مقابل به توافقات است. در غیاب این اعتماد، حتی دقیقترین و پیچیدهترین توافقها نیز شکننده خواهند بود. موضوعاتی مانند برنامهٔ هستهای، توان بازدارندگی نظامی یا شبکههای نفوذ منطقهای، ذاتاً چندلایه و حساساند و حل آنها نیازمند زمان، شفافیت و تداوم گفتگو است. وقتی همزمان با مذاکره، تهدید و فشار ادامه دارد، این روند اعتمادسازی عملاً مختل میشود. عامل مهم دیگر، نقش افکار عمومی و فشارهای داخلی است. در شرایط تنش، افکار عمومی معمولاً به سمت مواضع احساسی و حداکثری گرایش پیدا میکند. رهبران سیاسی نیز، بهویژه در نظامهای حساس به افکار عمومی، ناگزیرند این فشارها را در نظر بگیرند. نتیجه آن است که فضای مانور دیپلوماتیک محدود میشود و تصمیمگیران از ترس هزینههای داخلی، از اتخاذ تصمیمات منعطف خودداری میکنند. به بیان دیگر، حتی اگر در سطح نخبگان سیاسی تمایل به توافق وجود داشته باشد، فضای احساسی جامعه میتواند آن را خنثی کند. اما شاید مهمترین بُعد این مسئله، بُعد اخلاقی آن باشد. اخلاق سیاسی، هدف نهایی مذاکره را «کاهش رنج انسانی» تعریف میکند، نه صرفاً حفظ توازن قدرت یا حیثیت ملی. جنگ، صرفاً یک ابزار سیاسی نیست؛ بلکه واقعیتی است که جان انسانهای بیگناه را میگیرد، زیرساختها را نابود میکند و آیندهٔ نسلها را تحت تأثیر قرار میدهد. در چنین شرایطی، ادامهٔ همزمان جنگ و مذاکره، نوعی تناقض اخلاقی ایجاد میکند: چگونه میتوان همزمان به گفتوگو برای صلح پرداخت و در عین حال، بستر خشونت را حفظ کرد؟ بر این اساس، پاسخ به این پرسش که «چرا صلح به بنبست میرسد؟» را باید در ترکیب این عوامل جستجو کرد: ضعف عقلانیت در فضای جنگی، فقدان اعتماد، فشارهای داخلی و تناقضهای اخلاقی. اما راه برونرفت چیست؟ نخستین گام، ایجاد یا تقویت آتشبس - حتی اگر موقت و شکننده باشد. بدون توقف نسبی خشونت، هیچ فضای واقعی برای مذاکره شکل نمیگیرد. دوم، استفاده از میانجیهای بیطرف برای کاهش سوءتفاهمها و تسهیل ارتباط؛ زیرا در منازعات پیچیده، اعتماد مستقیم بهسختی حاصل میشود. سوم، پذیرش این واقعیت که مسائل عمیق و چندلایه، راهحل سریع یا نظامی ندارند و نیازمند فرآیندی تدریجی هستند. و در نهایت، بازگشت به عقلانیت در تصمیمگیری سیاسی؛ یعنی فاصله گرفتن از شعارها و هیجانات و تکیه بر تحلیلهای واقعگرایانه. در جمعبندی میتوان گفت: عقل به ما میگوید هیچ منازعهای بدون گفتگو حل نمیشود؛ تجربهٔ علمی نشان میدهد که گفتگو بدون زمان و اعتماد به نتیجه نمیرسد؛ و اخلاق یادآور میشود که ارزش جان انسانها، فراتر از هر رقابت سیاسی است. بنابراین، شکست نسبی مذاکرات نه پایان مسیر، بلکه نشانهای است از ضرورت تغییر در «فضای مذاکره». صلح، زمانی آغاز میشود که طرفها بپذیرند پیروزی واقعی، نه در شکست دادن دیگری، بلکه در پایان دادن به جنگ است. مهدی نوری
نظرات خوانندگان
شما نفر اولی هستید که برای مطلب فوق نظرتان را مینویسید. نظرات بعد از تایید نشان داده میشوند. |
|
انصارپرس؛ آزاد و مستقل با روایت بیطرفانه از جهان در خدمت مردم |
افغانستان
ایران
بین المللی
فرهنگی و هنری
اجتماعی
اقتصادی
پزشکی |
علمی و فناوری
ورزشی
مقالـات
مصاحبه |
درباره ما
تماس با ما
با ما تبلیغ کنید |





